تبليغاتX
رهبران شجاع دل Int Inviting To Try



+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:15 توسط محمد |

جایزه ویژه سرمایه گذاری ماه میلادی آگوست
1388-05-15

نمایندگان و تلاشگران محترم،

شرکت در نظر دارد در ماه میلادی آگوست به ازای هر 1000 یورو سرمایه گذاری، 1100 یورو ثبت گرداند.


جایزه ویژه ماه میلادی آگوست
1388-05-15

نمایندگان و تلاشگران محترمی که تا آخر ماه میلادی آگوست ، هم زمان با رسیدن به درجه برنامه ریز اقتصادی ، موفق به تشکیل مثلث مشکی نیز بگردند ، مبلغ 1000 یورو جایزه ویژه دریافت می دارند و دو نفر از تلاشگران هم گروهشان نیز که درون مثلث مشکی قرار می گیرند ، هر کدام 500 یورو جایزه از طرف شرکت دریافت می دارند.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 9:29 توسط محمد |



مرسدس بنز برای نمایندگان خبره
1388-04-13
تلاشگران و نمایندگان محترم ،
شزکت جایزه ویژه مرسدس بنز SLK را برای نمایندگان خبره ای که توانایی ایجاد تعادل های زیر را تا انتهای ماه اکتبر دارند در نظر گرفته است که به قید قرعه به دو تلاشگر خبره تعلق می گیرد:
  • نمایندگانی که پیش از این ماه تعادل یک میلیون را کسب کرده اند ، یکبار نام آنها در قرعه کشی قرار خواهد گرفت.
  • نمایندگانی که تا پایان ماه اکتبر تعادل یک میلیون را کسب کنند ، ۱۰ بار نام آنها در قرعه کشی قرار خواهد گرفت.
  • نمایندگانی که تا پایان ماه اکتبر تعادل دو میلیون را کسب کنند ، ۱۰+۴۰ بار یعنی ۵۰ بار نام آنها در قرعه کشی قرار خواهد گرفت.
  • نمایندگانی که تا پایان ماه اکتبر بیش از یک میلیون تعادل کسب کنند ، به ازای هر تکرار تعادل یک میلیون ، ۵۰ بار نام آنها در قرعه کشی قرار خواهد گرفت.


جایزه ویژه ماه میلادی جولای
1388-04-13
نمایندگان و تلاشگران محترمی که تا پایان ماه میلادی جولای بتوانند خود را به درجه برنامه ریز اقتصادی نایل آورند به غیر از دریافت €1000 IFP ، مبلغ €500 جایزه از طرف شرکت دریافت می دارند.


+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 13:5 توسط محمد |

يه پيرمرد 80 ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:"هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دخترخانم 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظر شما چيه دكتر؟ "

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يكدفعه از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!

نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد اتفاقي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته باش

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 13:17 توسط محمد |

پرداخت جوایز ویژه ماه می
1388-03-11

نمایندگان و تلاشگران محترم جوایز ویژه ماه می به تلاشگران واجد شرایط پرداخت گردید.


تمدید جایزه ویژه تلاشگران
1388-03-11

همانند ماه میلادی می ، تلاشگران محترمی که تا پایان این ماه میلادی معرف نمایندگان جدید شوند ، دو برابر مبلغ IAP .را دریافت می دارند

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:53 توسط محمد |

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.


مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

 
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ماست

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:49 توسط محمد |

جایزه تابستانی پژو پارس به برترین مقاله
1388-02-15
با عنایت پروردگار و تلاش روز افزون تلاشگران و برای حمایت از لیدرها و نخبگان ، شرکت یک دستگاه پژو پارس ای ال ایکس را به برترین نماینده ای که در جهت پرورش و اطلاع رسانی ، مقالات مرتبط با مبحث مشاوره و جهانی شدن IT را تا پایان تابستان و ماه میلادی اکتبر در بخش ITWiki قرار دهد و بیشترین امتیاز را کسب نماید ، جایزه میدهد.
شرایط و نحوه امتیاز دهی به مقالات به صورت ذیل است:
  • به ازای هر مقاله جدید نگارش یافته و غیر تکراری توسط نمایندگان محترم ، 3 امتیاز کسب می گردد.
  • به ازای هر رای به مقاله 1 امتیاز کسب می گردد.
  • به ازای هر 10 رای به مقاله ، 7 امتیاز کسب می گردد.



جایزه ویژه به نمایندگان پرتلاش
1388-02-15
تلاشگران محترمی که تا پایان این ماه میلادی معرف نمایندگان جدید شوند ، دو برابر مبلغ IAP را دریافت می دارند.

جایزه ویژه ماه میلادی می
1388-02-15
نمایندگان و تلاشگران محترمی که تا پایان ماه میلادی جاری بتوانند خود را به درجه برنامه ریز اقتصادی نایل آورند به غیر از دریافت €1000 IFP ، مبلغ €1000 جایزه از طرف شرکت دریافت می دارند.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:46 توسط محمد |

بارديگر انتظارها به پايان رسيد و اين بار تالار معاملات با امكاناتي مضاعف در اختيار تلاشگران عزيز قرار گرفت. طي ماه هاي آتي روند تكاملي تالار نيز ادامه مي يابد... به اميد موفقيت تمامي تلاشگران

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:48 توسط محمد |

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.
آخرسر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،
تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»،خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
تو گفتی «من نمی‌توان مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،
تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،
خوب است که شما هم این حکایت را برای دوستانتان ارسال کنید شاید کلبه انها هم سوخته و با خواندن این نامه از ناامیدی خودداری کنند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:59 توسط محمد |

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.
هوا داشت كم كم تاریک می شد و بارش باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: "خدایا کمکم کن". در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد ...!

زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟
زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توام در ماشین را باز کنم.
مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟
زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد.
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: "خدایا متشکرم"

سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.

مرد سرش را برگرداند و گفت: "نه خانم، من مرد شریفی نیستم، من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام."
خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم از نوع حرفه ای!
زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود.
فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.

عجب معلم سختگیری است این روزگار كه اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد ...
 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 18:56 توسط محمد |

با سلام

دوستان تلاش گر قسمت بيزينس سولوشن به روزرساني شده و اطلاعات جديدي از بازارهاي سهام در آن قرار گرفته و همه چي داره آماده مي شه براي راه اندازي قوي تالار معاملات international inviting to try

با آرزوي موفقيت هاي بي شمار براي تمام نمايندگان محترم

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 19:34 توسط محمد |

تمدید جایزه ویژه جاری

1388-01-12
نمایندگان و تلاشگران محترم،
با عنایت به درخواست جمعی از نمایندگان و تلاشگران خبره محترم، جایزه ویژه جاری فقط تا آخر این ماه میلادی تمدید می گردد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:13 توسط محمد |

نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسه ي ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار با استعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.
رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری در اينباره را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانه ي من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره ي تک‌نوازی آینده به منزل همه ي شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، "تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامه ي رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعه ي نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکند چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامه ي نهایی آن را جبران خواهم کرد.

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجه ي کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه آمد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند بشنود که من پیانو را چگونه می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار، و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانسته و ناخودآگاه به من یاد داد.


بله دوستان، باز هم صحبت از باور داشتن استعدادها و توانمنديهاي نهفته ي جوانان، نوجوانان و نوباوگان است. چه خوب است كه آنها را دريابيم و با حمايت و ارزش نهادن به شخصيت والاي آنها نيروي استقامت و پشتكار، كه همانا باور داشتن خویشتن است را در وجودشان تقويت كنيم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 18:59 توسط محمد |

سلام بر تمام تلاشگران عرصه آی تی

سال نو رو با تمام قشنگیاش بهتون تبریک می گم. امیدوارم سالی پر از موفقیت و سربلندی برای شما و کمپانی بزرگمون باشه.



+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:41 توسط محمد |

 

دانشمندان براي بررسي تعيين ميزان قدرت باورها بر كيفيت زندگي انسانها آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند :

 80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب كردند . يك شهرك را به دور از هياهو برابر با 40 سال پيش ساختند . غذاهاي 40 سال پيش در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فيلم هاي قديمي ، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :

  تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ، خميدگي بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست مي ايستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهاي دست و صورت از بين رفت .

  علت چه بود ؟

  خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40سال پيش زندگي كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .

  انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر لحظه به او القا ميكند كه چگونه بينديشد .

  اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان است . انسانهاي موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند . انسانهاي ثروتمند ، باورهاي عالي و ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند .

  قانون زندگي قانون باورهاست . باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است . توانمندي يك انسان را باورهاي او تعيين مي كند ..

  انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . باورهاي شما دستاوردهاي شما را در زندگي ميسازند . زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه ها ، انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلي دستاوردها هستند
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 21:42 توسط محمد |

دو تا گرگ بودند كه از كوچكی با هم دوست بودند و هر شكاری كه به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یك غار با هم زندگی می كردند. یك سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست كه این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شكارهای پیش مانده بود خوردند كه برف بند بیاید و پی شكار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند، برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.

یكی از آنها كه دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت: "چاره نداریم مگه اینكه بزنیم به ده."
ـ "بزنیم به ده كه بریزن سرمون نفله مون كنن؟"
ـ "بریم به اون آغل بزرگه كه دومنه كوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم."
ـ "معلوم میشه مخت عیب كرده. كی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو میارن كه جدمون پیش چشممون بیاد."
ـ "تو اصلاً ترسویی. شكم گشنه كه نباید از این چیزا بترسه."
ـ "یادت رفته بابات چه جوری مرد؟ مثه دزد ناشی زد به كاهدون و تكه گنده هش شد گوشش"
ـ "بازم اسم بابام رو آوردی؟ تو اصلاً به مرده چكار داری؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم كه از بس كه خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش كرده بود برده بودش تو ده كه مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و كاه كردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد؟"
ـ "بابای من خر نبود از همه دوناتر بود. اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می كرد، می رفتم باش زندگی می كردم. بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد را داشته باشیم؟ حالا تو میخوای بزنی به ده، برو تا سر تو بِبُرن، بِبَرن تو ده كله گرگی بگیرن."
ـ "من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا وردارم."
ـ "اه" مث اینكه راس راسكی داری نفله میشی. پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده؟"
ـ "آره، ‌نمی خواسم به نامردی بمیرم. می خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی كنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم."

گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تكان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت. رفیق زمین گیر از كار دوستش سخت تعجب كرد و جویده جویده از او پرسید:

ـ "داری چكار می كنی؟ منو چرا گاز می گیری؟"
ـ "واقعاً كه عجب بی چشم و روی هستی. پس دوستی برای كی خوبه؟ تو اگه نخوای یه فداكاری كوچكی در راه دوست عزیز خودت بكنی پس برای چی خوبی؟"
ـ "چه فداكاری ای؟"
ـ "تو كه داری میمیری. پس اقلاً بذار من بخورمت كه زنده بمونم."
ـ منو بخوری؟"
ـ "آره مگه تو چته؟"
ـ "آخه ما سالهای سال با هم دوست جون جونی بودیم."
ـ "برای همینه كه میگم باید فداكاری كنی."
ـ "آخه من و تو هر دومون گرگیم. مگه گرگ، گرگو می خوره؟"
ـ "چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمی خورده، من شروع می كنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن."
ـ "آخه گوشت من بو نا میده"
ـ "خدا باباتو بیامرزه؛ من دارم از نا می رم تو میگی گوشتم بو نا میده؟
ـ "حالا راس راسی میخوای منو بخوری؟"
ـ "معلومه چرا نخورم؟"
ـ "پس یه خواهشی ازت دارم."
ـ "چه خواهشی؟"
ـ "بذار بمیرم وقتی مردم هر كاری میخوای بكن."
ـ "واقعاً كه هر چی خوبی در حقت بكنن انگار نكردن. من دارم فداكاری می كنم و می خام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم. مگه نمی دونی اگه نخورممت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت؟ گذشته از این وقتی كه مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می كنه."

گرگ نابكار این را گفت و زنده زنده شكم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید ...

نتیجه گیری اخلاقی :
1. گرگها همدیگر را می درند و در هیچ زمانی به یكدیگر ترحم نمی كنند
2. به کمتر دوستی می توان اعتماد کرد، چون شناسایی رفیق و نارفیق كمی سخت است
3. گرگها که سود و زیان ندارند این هستند، پس چه برسد به بعضی از انسانها ...
4. جوانمردی پیر و جوان ندارد، حتی زن و مرد هم ندارد. بیاییم همیشه جوانمرد باشیم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 12:46 توسط محمد |


فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های "استاد" تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما "فرصت یادگیری" و یا "آموزش دادن" را می دهند. در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود، ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت. شاگرد گفت: "این مکان را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم، در بهشت بسر می برند، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند."

استاد گفت: "من گفتم "آموختن" و "آموزش" دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد، کافی نمی باشد بایستی دلایل را بررسی کرد پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علت هایش بشویم. سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. یک زوج و سه فرزند با لباسهای پاره و کثیف استاد خطاب به پدر خانواده گفت: "شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید، در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟"

آن مرد نیز در "آرامش" کامل پاسخ داد: "دوست من، ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه، چند لیتر شیر به ما می دهد. یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم. با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر، کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم. و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.

استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه، رو به شاگرد کرد و گفت: "آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن!"

شاگرد گفت : اما این كار صحیحی بنظر نمی رسد، آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.

و فیلسوف نیز ساکت ماند ... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نیز در آن حادثه مرد. این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها، زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود، تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع، از آن خانواده تقاضای "بخشش" و به ایشان کمک مالی نماید.

اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده، ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند، مایوس و ناامید گردید. ناگهان غریبه ای را دید و از او سوال کرد: "آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟" جوابی که دریافت کرد، این بود: "آنها همچنان صاحب این مکان هستند."

مرد، وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد. صاحب خانه او را شناخت و از احوالات "استاد" فیلسوفش پرسید. اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان و زندگی به آن خوبی شده اند.

آن مرد گفت: "ما دارای یک گاو بودیم، اما وی از صخره پرت شد و مرد. در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم. گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب یکسال سخت گذشت، اما وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور حبوبات، پنبه و سبزیجات معطر بودم. هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که: چه خوب شد آن گاو مرد  ."

برداشتی از داستان گــاو، اثر : "پائولو كوئیلو"

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:48 توسط محمد |

بسمه تعالی

به مناسبت عید نوروز باستانی ایران زمین و آغاز فصل بهار، نمایندگان و تلاشگران محترمی که در طی این ماه جاری میلادی بتوانند میزان IAP دریافتی خود را که در قسمت مربوطه قابل مشاهده می باشد، به ۳۰۰ یورو برسانند، ۳۰۰ یورو پاداش نیز به صورت IAC real-time دریافت می دارند. جایزه مربوطه به صورت سیکل های متناوب می باشد و محدودیتی ندارد.
سرافراز و پیروز باشید
نادر جواهریان
مدیر عامل شرکت تلاش گستر تجارت و International Inviting to Try
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 19:45 توسط محمد |

هر یک از نمایندگان محترم می توانند هم از خدمات و محصولات کمپانی بهره ببرند و هم از امکان درآمد زایی. این شرکت بسته به نوع و رنگ مورد شناسایی، پاداش هایی را به جایگاههای مذکور پرداخت می کند:

  • Green Plan: مبلغ ورودی این پلن €39 می باشد.
  • :IT Investment Program (IIP) یا IT برنامه وام سرمایه گذاریمبالغی که سرمایه گذاری می گردند ، در قراردادهایی با دوره های 10 ماهه ، هر 30 روز سود قطعی ، معادل 25% الی 30% را شامل می گردند.
  • :IT Affiliate Program (IAP) یا IT برنامه به فرزندی پذیرفتنبرنامه ویژه برای فعالان مالی IT که وجوه انباشته سرمایه گذاری آنها در IIP معادل €1,000 یا بیشتر می باشد. مشاور سرمایه گذار نام می گیرند و 10% از مبلغ سرمایه گذاری ، سرمایه گذار را یک بار از طرف IT ، پاداش دریافت می دارند.
  • :IT Revenue Program (IRP) یا IT برنامه درآمداز کلیه درآمدهای حاصله از سرمایه گذاری IIP سرمایه گذار حاصل می گردد. هر ماه 10% از درآمد IIP سرمایه گذار از طرف IT به مشاور مالی سرمایه گذار در حساب سرمایه پرداخت می گردد.
  • :IT Financial Program (IFP) یا IT برنامه مالیبرنامه فرصت نامحدود ایجاد درآمد برای مشاورهای مالی IT. در پایان هر ماه با متعادل شدن مضربی از €10,000 مبلغ 10% از طرف IT به مشاور محترم در حساب سرمایه پرداخت می گردد.
    • از €10,000 تا €100,000 مبلغ 10% در حساب سرمایه پرداخت می گردد.
    • از €100,000 تا €300,000 مبلغ 8% در حساب سرمایه پرداخت می گردد.
    • از €300,000 تا نامحدود مبلغ 5% در حساب سرمایه پرداخت می گردد.

  • Bronze Plan: مبلغ ورودی این پلن €99 می باشد که مبلغ €25 + 5points در همان لحضه ثبت نام جهت خرید کالا در حساب محصول باز پرداخت می گردد.
  • پاداش تعادل : به ازاء متعادل کردن اولین 1 سهم به 1 سهم مبلغ €50 + 1point وبعد از آن به ازای هر 3 سهم به 3 سهم در پلن برنز ، مبلغ €50 پاداش پرداخت می گردد .
  • Flash out: تعادل 30 سهم به 30 سهم ، روزانه می باشد و مبلغی معادل €500 + 10points به صورت روزانه می باشد. بدیهی است مادامی که مجموعه ایشان در حال رشد باشد تا سقف این مبلغ به صورت مرتب و روزانه پرداخت می گردد .
  • uni Level: هر جایگاه از 10 level الی 15 به ازاء هر سهم برنز مبلغ €0.5 Uni Level دریافت میکند یعنی اگر تنها یک سمت و یا هر دو سمت رشد داشته باشد باز هم این مبلغ به قوت خود باقی است و Green plan ایشان نیز فعال می باشد.

  • Silver plan: مبلغ ورودی این پلن €499 می باشد که در همان لحظه ثبت نام مبلغ €250 + 25points در حساب کالا باز پرداخت می گردد.
  • پاداش تعادل: به ازاء متعادل کردن اولین 1 سهم به 1 سهم مبلغ €250 وبعد از آن به ازای هر 3 سهم به 3 سهم در Silver plan مبلغ €250 + 5points پاداش پرداخت می گردد.
  • Flash out: تعادل 18 سهم به 18 سهم در روز می باشد و مبلغی معادل €1500 + 30points به صورت روزانه می باشد. بدیهی است ، مادامی که مجموعه ایشان در حال رشد است تا سقف این مبلغ به صورت مرتب و روزانه پرداخت می گردد.
  • Uni Level: از 10 level الی 15 به ازاء هر سهم Silver plan مبلغ €2 پرداخت می گردد. اعضاء silver کلیه پاداشها و جوایز Bronze plan را دریافت می دارند و Green plan ایشان نیز فعال می باشد.

  • Gold plan: مبلغ ورودی این پلن €1399 می باشد که در همان لحظه ثبت نام مبلغ €800 + 50points در حساب محصول باز پرداخت می گردد .
  • پاداش تعادل: به ازاء متعادل کردن اولین 1 سهم به 1 سهم مبلغ €600 وبعد از آن به ازای هر 3 سهم به 3 سهم در Gold plan مبلغ €600 + 10points پاداش به نماینده محترم پرداخت می گردد.
  • Flash out: تعادل 18 سهم به 18 سهم در روز می باشد و مبلغی معادل €3600 + 60points به صورت روزانه می باشد. بدیهی است ، مادامی که مجموعه ایشان در حال رشد باشد تا سقف این مبلغ به صورت مرتب و روزانه پرداخت می گردد.
  • Uni Level: از 10 level الی 15 به ازاء هر سهم gold مبلغ €4 پرداخت می گردد. اعضاء Gold کلیه پاداشها و جوایز Silver plan و Bronze plan را دریافت می دارند و Green plan ایشان نیز فعال می باشد.

  1. کلیه planها دارای 10% voucher می باشند به غیر از Green plan.
  2. رنگ مادون پاداش تعادل رنگ مافوق خود را دریافت نمی کند، اما دست قوی ایشان Cary Forward می باشد و در Green plan تعادل زیر €10,000 باز بدین گونه می باشد.
  3. جهت ارتقاء مبلغ مافوق کامل قابل پرداخت می باشد.
  4. مبالغ موجود در حساب محصول، اجباری برای خرید نیست و اعضاء می توانند جهت تهیه محصول نفیس تر اقدام نمایند و یا جهت وام سرمایه گذاری در Green plan اقدام نمایند.
  5. کلیه پاداشهای Gold, Silver, Bronz plans به صورت real time می باشد و در Green plan:
    • :IT Investment Program (IIP) 30 روز پس از وام سرمایه گذاری و بعد از آن به صورت دوره های 30 روزه پرداخت می گردد.
    • :IT Affiliate Program (IAP) Real Time پرداخت می گردد.
    • :IT Revenue Program (IRP) همزمان با دریافت IIP سرمایه گذار معرفی شده پرداخت می گردد.
    • :IT Financial Program (IFP) در پایان هر ماه میلادی پرداخت می گردد.
  6. اعضاء در صورت ارتقاء در همان مکان ارتقاء پیدا می کنند.
  7. قانون flash out این سیستم Cary Forward می باشد. به این معنی که دست قوی جایگاه سوخته و یا فلش اوت نمی شود و در IFP زیر تعادل €10,000 شامل همین قانون می باشد. بدیهی می باشد که این قانون شامل "برنامه ریز اقتصادی" نمی گردد.
  8. در Uni Level طبیعی می باشد در صورت روشن شدن مکان مورد نظر در هر یک از plan ها Uni Level مربوط به همان plan پرداخت می گردد . بدیهی است که این حالت برای plan مافوق صادق می باشد.
  9. اعضاء محترم می توانند یکبار یا بسیار در IIP سرمایه گذاری کنند.
  10. اعضاء محترم ، مجاز به افزایش سرمایه و یا سرمایه گذاری مجدد بدون هیچ محدودیت زمانی می باشند.
  11. اعضاء محترمی که به درجه برنامه ریز اقتصادی نرسیده باشند ۵۰ ٪ از میزان IIP ، قابل برداشت می باشد بدیهی است در صورت عدم نایل آمدن به درجه ذکر شده مجموع ۵۰٪ باقیمانده را در پایان برنامه ۱۰ ماهه سرمایه گذاری ، یکجا قابل برداشت می باشد.
  12. اعضای محترمی که از مجوزهای سرمایه گذاری استفاده می کنند ، می توانند IIP های خود رابا در نظر گرفتن حد مجاز به حساب بانکی منتقل نمایند.
  13. در صورت صرف نظر از سودهای پرداختی شرکت و يا کفایت به سودهای پرداختی در حساب بانکی با در نظر گرفتن متن توافقنامه ، شرکت اصل سرمایه اولیه را پس از 12 ماه مسترد می گرداند.
  14. استرداد اصل سرمایه عضو واجد الشرایط طبق متن توافقنامه با هماهنگی و حسن نظر معرف و لیدرهای بالاسری امکان پذیر می باشد.
  15. میزان سرمایه گذاری در IIP مضربی از €100 می باشد.
  16. انباشته سرمایه در IIP که زیر مبلغ €1,000 باشد ، شامل IAP ، IRP ، IFP نمی گردد.
  17. صدور و میزان مجوز LIP برای لیدرها بر اساس مشروح جدول زیر امکان پذیر می باشد:

    درجه نشان تعادل سرمایه گذاری مورد نیاز تعداد صدور در ماه
    1. Private No Insignia 0.00€ 0
    2. Private 10,000.00€ 1
    3. Corporal 50,000.00€ 5
    4. Sergeant 100,000.00€ 10
    5. Warrant Officer 500,000.00€ 50
    6. Lieutenant 1,000,000.00€ 100
    7. Captain 5,000,000.00€ 150
    8. Major 10,000,000.00€ 200
    9. Colonel 50,000,000.00€ 500
    10. General 100,000,000.00€ 1000

  18. به ازای هر €5 سرمایه گذاری 1point از فروشگاه الکترونیکی کسر می گردد . بدیهی است در صورت عدم موجودی منظور نمی گردد.
  19. جهت کسب اطلاعات تشریحی و احترام به توضیحات Presenter به شخص معرف خود مراجعه نمایید.
  20. کمپانی از عضو گیری بدون معرف معذور می باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:50 توسط محمد |

در قسمت اول اين مطلب به آنجا رسيديم که در سال 1925 سر انجام انجمن ملي شرکت هاي فروش مستقيم براي ساماندهي بيش از 200 هزار نفر از فروشندگان مستقيم آن زمان و شرکت هاي مربوطه تشکيل شد.

 

پيشرفت هاي متعدد در شيوه هاي مختلف فروش به سبک گذشته ادامه داشت تا کم کم نياز به استفاده از اهرمي قوي تر احساس شد. فروش مستقيم به آن سبک محدوديت هايي داشت. آنها در «تله زمان» گرفتار بودند. يک فرد ممکن بود در طول روز تعداد زيادي جاروبرقي يا برس يا عطر مي فروخت. اما فقط در ازاي ساعت هاي کاري خود دستمزد مي گرفت. در آمد او حاصل از تلا ش فيزيکي، کوبيدن در خانه ها و چرخاندن زبانش بود. اما به محض توقف کار، چه به دليل خواب شبانه و گذراندن تعطيلا ت و يا حتي يک سرماخوردگي ساده، در آمدش هم قطع مي  شد. واي به حال کسي که زمين گير يا دچار بيماري سخت مي شد.


به طور خلا صه مي توان گفت که اولين فروشندگان مستقيم از نوعي «در آمد خطي» پول در ازاي زمان برخوردار بودند. در واقع بسياري از مردم در اکثر شغل ها«در آمد خطي» دارند. پزشکان، وکلا ، حسابداران، کارمندان و بسياري ديگر به ازاي زماني که به صورت مستقيم صرف انجام کارشناسان مي کنند، پول در مي آورند و اين روشها فاقد نيروي اهرم سازي است. اما در آمد مستمر درآمدي است که حتي مدتها پس از اتمام کار نيز ادامه مي يابد. و با استفاده از اصل اهرم سازي مي شود به«در آمد مستمر» دست يافت. مثل نويسنده  اي که يک بار کتابي مي نويسد  و سالها از انتشار و چاپ مجدد کتابش در آمد کسب مي کند، در صورتي که ديگر کاري انجام نمي دهد و يا سرمايه گذاراني که از  سود سرمايه گذاري هاي خود، در آمد کسب مي کنند. هر وقت چنين در آمد مستمري ايجاد گردد، منبع مالي به وجود مي آيد که حتي اگر فرد يک سال هم دست از کار بکشد، هم چنان  در آمد خواهد داشت.


اما فروش مستقيم در آغاز پيدايش نمي توانست چنين ويژگي داشته باشد و  در همين زمان راه حل«فروش شبکه اي» يا «فروش چند سطحي» پديدار شد.


پيشگام اولي که بيشترين اثر را در ايجاد اين شيوه جديد داشت، شرکت«نوتريلا يت nutrilte» بود که توسط دو نفر به نام هاي«ويليام کسل بريcasselderry william » و «لي ميتينگر mytinger lee» تاسيس شد.


اين شرکت از سال 1934 به فروش مستقيم محصولا ت شرکت ويتامين کاليفرنيا مشغول بود و در سال 1941 اولين طرح پاداش دهي و در آمد زايي(plam compensatian) در تاريخ صنعت بازاريابي شبکه اي توسط اين شرکت اجرا شد.


اين طرح شامل 3 جزو بود; جزو اول، شامل 3 درصد پاداش توزيع کننده از افرادي که او شخصا آنها را معرفي و حمايت مي کرد. جزو دوم، رسيدن به يک سازمان عمده فروشي، انشعابي وقتي که ميزان فروش گروه به 15000 دلار مي رسيد و جزو سوم، حقوق و مزاياي اضافي که از ميزان فروش تمام گروه هاي انشعابي به حاميان پرداخت مي شد.


بعدها از دل شرکت «نوتيريلايت» شرکت توليدي «Association Way American» مادر شرکت «ام وي Amway» تاسيس شد که شرکت Amway با فروش بيش از 5 ميليارد دلار در سال 1998 به بزرگترين شرکت بازاريابي شبکه اي دنيا تبديل شد و پس از آن شرکت هاي بزرگ ديگري قدم به اين عرصه گذاردند.


«ريچارد پو» سير تکاملي بازاريابي شبکه اي را به چهار دوره تقسيم کرده است; «موج اول» بين سال هاي 1945 تا 1979 که «مرحله مخفي» نامگذاري کرده و دراين زمان، بازاريابي شبکه اي در مرحله حيات وحش خود قرار داشته است و هيچ نظم و قانوني نداشته است. بعضي ها صادقانه عمل مي کردند و بسياري راه فريبکاري را پيش گرفتند. همزمان قانونگذاران دولتي نيز اين شرکت ها  را هدف قرار داده و با همان شتابزدگي، شروع به تدوين قوانيني در اين زمينه کردند. هرج و مرج در موج اول در سال 1979 به پايان رسيد. زماني که پس از يک رشته تحقيقات طولاني و برخوردهاي قضايي، سرانجام کميسيون تجاري فدرال آمريکا (FTC) اعلام کرد که شرکت Amway و در واقع صنعت «بازاريابي شبکه اي» کاملا قانوني بوده و جزو طرح هاي هرمي به حساب نمي آيد. «موج دوم» بين سال هاي 1980 تا 1989 با ايجاد فضاي مثبت آغاز شد که به آن «مرحله گسترش» مي گويند. در دهه هشتاد، تعداد شرکت هاي بازاريابي شبکه اي، به شکل چشم گيري افزايش يافت و البته اين گسترش با مشکلاتي نيز همراه بود.


«موج سوم» بين سال هاي 1990 تا 1999 با نوآوري هايي تبديل به «مرحله بازاريابي انبوه» شد و اين صنعت در اختيار توده هاي مردم قرار گرفت و کاهش هزينه ها و صرفه جويي در زمان را به همراه داشت. در نتيجه ميليون ها نفر به سوي اين صنعت هجوم آوردند.


و «موج چهارم» که به سال هاي بعد از سال 2000 اطلاق مي شود، «مرحله جهاني شدن» اين صنعت به حساب مي آيد و سرعت رشد شرکت هاي بزرگ بازاريابي شبکه اي در کشورهاي ديگر بسيار بيشتر از ايالات متحده بود.


در طول سه مرحله اول، بازاريابي شبکه اي به رشد و شکوفايي رسيد، اما همواره به عنوان مقوله اي ضد فرهنگي و ضد اجتماعي و احتمالا داراي مشکلات قانوني به آن نگاه مي شد. بازاريابي شبکه اي در جريان کلي اقتصاد، از جايگاه چنداني برخوردار نبود و در نشريات تجاري، گزارشات تحليل گران وال استريت، جلسات هيات مديره شرکت ها و دانشکده هاي اقتصاد و بنگاه هاي تجاري، نامي از آنها برده نمي شد، گويي بازاريابي هاي شبکه اي به دنياي ديگر تعلق داشتند.


اما با آغاز موج چهارم، دوران انزوا به پايان رسيد. امروز بازاريابي شبکه اي در دنيا، به عنوان يکي از ابزارهاي قانوني و مشروع بازاريابي و فروش به حساب مي آيد  و موفقيت هاي آن بارها در مطبوعات تجاري معتبر آمريکا و دنيا بازتاب يافته است.


 شرکت هاي مبتني بر موج چهارم، برخلا ف شرکت هاي گذشته، به جزئي انکار ناپذير از اقتصاد امروز جهان مبدل شده اند، افرادي که به صورت تمام وقت در اين شرکت ها فعاليت- مي کنند، به درآمدي دست مي يابند که کفاف همه مخارج يک زندگي عالي رامي دهد  وافرادي که پاره وقت کار مي کنند، درآمد معقول و قابل توجهي کسب مي کنند  وافراد با انگيزه و بلندپرواز مي توانند از درآمدي فوق العاده و نامحدود و زندگي رويايي برخوردار شوند.


 البته در گذشته نيز شرکت هاي بازاريابي شبکه اي با رويکردهاي ساده لوحانه خود، وعده زندگي رويايي را مي دادند، اما بسياري از آنها در عمل قادر به تحقق وعده هاي خود نبودند و بر همين اساس نهادهاي نظارتي در آمريکا و کشورهاي ديگر  تاسيس شدند تا جلوي رشد شرکت هاي دروغ پرداز گرفته شود و شرکت هاي متعهد و استاندارد از شرکت هاي نامتعهد و ناسالم بازشناخته شوند و در کنار اين نظارت ها، رشد علمي اين صنعت باعث شده شرکت هاي بزرگ و قومي و استاندارد، گسترش فوق العاده اي پيدا کنند.


«انجمن فروش مستقيم » (DSA) در آمريکا و در اکثر کشورهاي دنيا تاسيس شده تا استانداردهاي لا زم براي فعاليت صحيح و اصولي شرکت ها، به صورت مشخص و مدون در اختيار افراد قرار گيرد و از سال 1994 براي اولين بار آموزش اصولي اين صنعت به دانشگاه راه يافت و «دکتر چارلز کينگ» به همراه گروهي از مربيان تراز اول اين صنعت در دنيا، دوره هاي آموزشي بازاريابي شبکه اي را در دانشگاه «ايلينوي» در شهر شيکاگو برگزار کردند که همچنان ادامه دارد.


کتاب هاي بسيار زيادي در باب شناخت صحيح اين صنعت و روش اصولي و موثر انجام آن چاپ شد و کنفرانس ها و سمينارهاي آموزشي در گوشه وکنار دنيا دائما برگزار مي شود.


شرکت هاي بزرگ بازاريابي شبکه اي وارد بورس هاي سهام شهرهاي بزرگ دنيا شدند و سهام آنها به سرعت رشد کرده ودر مرحله جهاني شدن، « فدراسيون جهاني انجمن  هاي فروش - مستقيم » (WFDSA) با  همکاري حدود 50 انجمن فروش مستقيم تاسيس شده و اطلا عات آماري مفيدي را تهيه وارائه مي کند.


و دهها پيشرفت ديگر که همه آنها نشان از سامان دهي هر چه بيشتر اين صنعت در دنيا و تثبيت آن به عنوان يک روش عالي براي فروش و در آمدزايي است، همه روزه در حال اتفاق است.

 

نويسنده : محمد زرين
منبع: مردم سالاري

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 13:2 توسط محمد |